كدهای جاوا وبلاگ




نويسندگان
لینک دوستان
     

درووووووووووووووووود بر همه ...

            << خوش اومدین >>

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووود...

من خوشم اومد,امیدوارم شماهم خوشتون بیاد...

" کورش کبیر"

کورش پاشو ببین کشور تو راه مهیبیه***پاشو بنگر که ملت توی خواب عمیقیه

ببین به دنیا داریم میگیم که ما برتریم***در حالی که ما ها یه مشت گدا پروریم

 ببین یه جوون از ته دلش بهت داره میگه***اینجا لوات و زنا جزئی از کردار نیکه

کورش ناموس فروشی رو دور قیمته***کورش ملت گفتار نیکش فحش و غیبته

 کورش تو رو تحقیر و ویران کردن***اسمت خط خورده از تقویم ایران رسما

راستی مقبرت با سیل و بلا ها رفته***عکست فقط سر در قلیون سرا ها نصبه

 کورش آرامش خیلی وقته زندانی شده***نماد فروهر نماد شیطانی شده

 

کورش داره برمیگرده عقب زمونه***راستی میدونستی خدا عرب زبونه

 

یعنی جهنم جای ماست که فارسی خوندیم***دنیا پیشرفت کرد ما دوره ی دارسی موندیم

 

کورش خلیجتو،خلیج عرب نامیدن***ولی بازم عربو تو وطن راه میدن

 

همون عرب هایی که هستند تشنه به خونمون***همونایی که دخترا رو کردن زنده به گورشون

 

هستند همسایه ی ایران ما روی کاغذ***ولی دستاشون با دست بیگانه ها توی کاسه ست

*****************************

از اونجایی که ما از اون خونواده هاش نیسیم که کپی غیر قانونی بکنیم اثر بقیه رو...

باید بگم که این شعر رو از تو یه سایت کپی کردم,ولی حواسم نبود که آدرس سایت رو کپی کنم.

از صاحب اثر عذر میخوام...

نظر یادتون نره...

بدرووووود...

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

درووووووود بر دوستای خوبم...

حالتون چطوره ؟؟؟

یه دنیا دوستتون دارم...

ببخشین اگه جز آخرین نفرایی هستم که سال نو رو بهتون تبریک میگه...

ولی...

***نوروز باستانی مبارک***

تقدیم به همه ی دوستای عزیزم... 

امیدوارم کنار کسی که دوسش دارین سالی پراز شادی و موفقییت داشته باشین...

بدروووود...

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود ...

حالتون چطوره ؟؟؟

خوبین ؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟

ببخشین که یه مدت نبودم...آخه نمیدونستم که از چی بگم و چی بنویسم...و درگیر خرید و مسایل قبل از عید بودم...

خب...

پیشاپیش نوروز 1391 مبارک...

بچه ها یه سوال داشتم لطفن جواب بدین...

" اولین بار چطوری وارد وبلاگ من شدین؟ "

تو قسمت نظرات جواب بدین...

یادتون نره هاااااااااااااااا.....

میسی...

فدای همه ی رفقای وفادار که منو تو این مدت فراموش نکردن ...

      

بدروووووود ...



[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووووووود...

حالتون چطوره ؟ ؟ ؟

ایندفعه یکم متفاوتم...

میخوام عکس بچگیام رو به نمایش بزارم...

چقده بامزه بودم من...

راسی Save کنید تا کامل بیاد...

( فقط بگم که این عکسا رو با گوشیم از رو عکسای اصلی گرفتم )

اینم عکسه آجیمه ( زهرا )

آخییییییییییی چقده بامزه اییم ما...

البته الان اصلن این شکلی نیسیم...

بدرود دوستای خوبم...

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

درووووووووود...

حالتون چطوره ؟؟؟

22 بهمن تون مبارک باااااااد...

من الان از بیرون اومدم...

من , زهرا (آبجی) , مامان , بابا , نیلوفر (دوستم) و مامانش و داداشش و خواهرش بودیم...

رفته بودیم پارک دولت , نورافشانی و جشن و از این جور برنامه ها...

خیلی حال داد...

آخرپارک چوبی ( اهوازیا میدونن کجارو میگم ) جشن بود...

جشن نه...

دیسکو بود...

همه میرقصیدن و خلاصه هرکی قر تو کمرش خشک شده بود بهش خوش گذشت...

اینم تو پرانتز بگم که دمه اونایی که انقلاب کردن جیز...

اگه نمیکردن که ما حداقل سالی یه بار دیسکوی مختلط نداشتیم...

من که فقط میخندیدم...

خیلی باحال بودن...باید رقص پسرا رو میدیدین...

امشب فهمیدم که ملت خیلی الکی خوشن...

همه میگفتن مرگ بر شاه...

دیوانه بودن بخدا...

شاه 2 برابر سن من کفن پوسونده...

الانم اعصابم خورده...

آخه یه عالمه فیلم گرفتم , الان که اومدم خونه دیدم هیچکدوم save نشدن...

نمیدونم چرا save نشدن...

اه اه اه...

خییییلی اعصابم خورده...

ببخشی بچه ها...

الانم که یه چیز دیگه شنیدم , اعصابم بدتر خورد شد...

نمیتونم بنویسم...

اگه وقت شد میام بقیه ش رو میتعریفم...

ببخشین...

آیدا خیلی اعصبانیه...

در ضمن دعا واسه عادل جونم فراموشتون نشه بچه ها...

میسی...

فداتون...

بدرووود...

[ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووود...

بچه ها امروز باخبر شدم که یکی از دوستای خوبم که شاید بشناسینش

" عادل " حالش اصلن خوب نیس...

خیلی ناراحتم...

لطفن واسش دعا کنید که زودتر خوب بشه...

من میدونم که خوب میشه...

اینم آدرس وبلاگشه :

 http://simba.persianblog.ir

 ممنون میشم واسه دوستمون دعا کنید....

بدروود...

[ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

---

     

درووووووووووووووووووووووووووووووووود.........

من خیلییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییی خوبم...

شما حالتون چطوره؟؟؟

چه حسه خوبیه....

بچه ها متشکریم....

هیچی نمیتونم بگم...

فقط استقلالیا بدونن که بعد از 2 سال و بعد از 4 تا دربی تو 10 دقیقه باختن...

پس دیگه ادعا ممنوع...

خدا جونم میسی...

به افتخار برد پرسپولیس این عکسو یه بار دیگه میزارم :

تشکر مخصوص همراه با بوس واسه ایمون زاید و مهدی رحمتی...

خدایی خیلیییی حال داد , 10 دقیقه 10 نفر 3تا گل...

پرویز سوبله سوراخ....

دیگه چیزی نمیگم...

فعلا من برم...

دوستتون دارم...

بدرووود...

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

وااااااااااااااااای...

اینارو...

من که خیلی خندیدم...

خدایی چقد این تیپ به David villa میاد...

بدرود...

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

درووود...

حالتون چطوره ؟؟؟

خیلی استرس دارم...

خیلی...

نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته...

نمیدونم قراره بخوریم یا بزنیم...

نمیدونم قراره سواخ بشیم یا بکنیم...

نمیدونم...

اصن بیخیال...

بیاین ادامه مطلب و این عکسا رو ببینین...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووووووود...

حالتون چطوره؟؟؟؟

خب واسه درسه دفاعی مون 3 و 4 بهمن ماه بردنمون اردو...

 سوسنگرد , اروند کنار وشلمچه...

راسی چادر اجباری بود...باید میپوشیدیم...

دوشنبه ساعت 8 از مدرسه راه افتادیم...

یه آقای پاسدار باز نشسته سپاه و یه خانوم بسیجی و یه خانم و آقای طلبه باهامون بودن...

تو راه کلی واسمون صحبت کردن...

ولی ما که گوش نمیدادیم...

خب همه اش حرفای تکراری بود...

سوسنگرد رفتیم واسه یادمان شهید چمران...

از همه جا اومده بودن...

کرمان . قزوین . زنجان . آذربایجان . مرکزی . کردستان . کرمانشاه و ...

اونجا واسمون سخنرانی کردن...

فیلم لحظه ی شهید شدنه چمران رو گذاشتن...

بعدش رفتیم واسه نماز و ناهار ...

بچه ها رفتن واسه نماز...

منو  منا و نیلوفر رفتیم پیشه بچه هایی که از شهرای دیگه اومده بودن....

فردوس wc بود بعدش بمون اضافه شد...

3 نفر بودن...رفتیم پیششون...

من رفتم جلو...گفتم میتونم بپرسم از کجا اومدین؟ گفتن قزوین...

اولش یکم ترسیدیم...آخه قزوینیا خطرناکن....( شوخی میکنمااااا....)

دیگه که اونا از شهرشون گفتن و ماهم از اهواز و مردمش تعریف کردیم واسشون...

که چقد خونگرم و با مرامیم...(تعریف نیس. حقیقته...)

بعدش اعلام کردن که دانش آموزان بیاین واسه ناهار....

من که گفتم از ناهار اونجا نمیخورم...آخه میگفتن خوب نیس...

غذا مرغ بود...منم از مرغ متنفرم...

ولی خب خوردم که معده م درد نگیره...

بعدش رفتیم سوار اتوبوس شدیم که بریم سمت پادگان...

 5 یا 10  کیلومتری اهواز...

ساعت 3:30رسیدیم پادگان...

خب اول واسمون صحبت کردن...(البته گفتن بشینیم رو زمین سرد...)

بعدش wc و سالن غذاخوری و خوابگاه ها رو نشونمون دادن...

بعدش گفتن میتونین برین تو خوابگاه تون...

2تا مدرسه بودیم...

حدود 220 نفری بودیم...

تخت من پایین بود..نیلوفر تخت بالایی من بود...

منا تخت جفتیه من بود...فردوس تخت بالاییش..

تا اومدیم تو خوابگاه و لباسامونو عوض کردیم ساعت شده بود 4:30...

گفتن استراحت کنید ساعت 5:30 ( بعد از ظهر ) باید بیاین واسه نماز...

همه چی سر ساعت بود...

نتونستیم بخوابیم که...

ساعت 5:30 یه خانم خیلی جدی و عصبانی اومد وبا یه عالمه خشم گفت بلند شین برین واس وضو گرفتن و نماز خوندن...

بعداز نمازم سخنرانی بود...

گفتن که اگه سوالی دارین میتونین بپرسین...

من به بعضی از حرفاشون گوش کردم...

بعدش گفتن برین سالن غذاخوری واس شام...

همه گرسنه شون بود...

رفتیم و غذا رو گرفتیم...

در ظرف رو باز کردیم...دیدیم یه مرغ پخته ی سرد بود با خیارشور و گوجه...

ماهم نخوردیم و اومدیم بیرون...

مامانم واسم ناگت مرغ گذاشته بود...فردوس هم تن ماهی آورده بود...

رفتیم خوابگاه و با بچه ها همونا رو خوردیم...

بعدش گفتن آماده بشین میخوایم بریم واسه رزمایش...

آماده شدیم و رفتیم تو محوطه...

صف گرفتیم...( اونا به صف میگفتن ستون...)

راهنماییمون کردن و گفتن اونجایی که داریم میریم بیابونه و از هم جدا نشیم...

گفتن باید گوشیامون رو خاموش کنیم...

اون آقا پاسداره به چندتا از بچه ها  گفته بود که اگه یه قدم بخواین اینور یا اونور برین شهید میشین...( البته گفته بود بهشون گفته بود به کسی نگید...)

که اونا هم به یه نفر گفتن... اونم به ما گفت...

دیگه خلاصه بچه ها خیلی میترسیدن...

همه زنگ زدن به مامان و باباشون گفتن داریم میریم که شهید بشیم و دیگه برنمیگردیمو ... از جمله خود من که زنگ زدم به مامانم گفتم دیگه برنمیگردم...

مامانم گفت آیةالکرسی بخونین و صلوات بفرستین...

هیچی نمیشه...بعدشم گفتم که نمیتونم جواب بدم , باید گوشیمو خاموش کنم...

رسیدیم اونجا ...

حدود 200 نفرهم از هرمزگان اونجا بودن...

اول قرآن خوندن...

بعدش یه آقایی صحبت کرد و گفت دفعه ی قبل بعضی ها غش کردن...

یه صحنه ی جنگ رو بازسازی کرده بودن...

نمیدونم چی بود که منفجر میشد...

ولی تو اولین انفجار من قلبم ایستاد...آخه یهویی منفجر شد...

خلاصه پیروز شدن و مثلن جنگ تموم شد...

حدود 45 دقیقه اونجا بودیم...

گفتن اهوازی ها برگردن خوابگاه ولی هرمزگان بمونن...

ما ساعت 9:30 رسیدیم خوبگاه...

گفتن سریع هرکاری دارین انجام بدین...ساعت 10:30 خاموشیه...

بدون چادر نمیتونستیم بریم تو محوطه...

من ساعت 9:45 رفتم واسه wc , ساعت 10:20 نوبتم شد...

که تا اومدم بیرون یه خانمی گفت سریع برو خوابگاه الان همه جا خاموش میشه...

بعدش اومدن چراغا رو خاموش کردن...

ولی من که ساعت 10:30 خوابم نمیبرد, اجازه گرفتم که با گوشیم کار کنم...

البته زیر پتو...

خب خوابگاه جفتیمون که دوستامون بودن خیلی راحت بودن...

آخه مدیرمون پیششون بود...خوابشم سنگین بود...همون اول خوابید...

اونا هم هرکاری خواستن کردن...

ولی ما چی؟؟؟

هرچی خواهر بسیجی بود پیشه ما بودن + اینکه دبیرمون تخته جفتیه من بود...

اونور آهنگ گذاشته بودن و بلند صحبت میکردن و میخندیدن...

ولی ما چی؟؟؟

میخواستیم حرف بزنیم اینقد آروم حرف میزدیم که دیگه صدا نداشتیم...

من که منا باهام حرف میزد لب خونی میکردم...

حوصلم دیگه سررفت...

گفتم برم اون یکی خوابگاه پیش بچه ها ببینم چیکار میکنن...

آخه قبلاز من 2تا دیگه از بچه ها رفته بودن...

من بلوز و شلوار لی پوشیده بودم...

رفتم اونجا...دیدم بعضی ها رفتن تو محوطه...

منم رفتم...ولی خیلی خلوت بود...ترسیدم و برگشتم...

اومدم دوباره برم که اون خانم بد اخلاقه اومد گفت داری میری کجا؟

الکی گفتم داشتم میرفتم wc...

سریع برگشتم ...خودمو زدم به خواب...

خداییش به بچه های خوابگاه ما کاری نداشتن...

ولی سر اونا انقد داد کشیدن...

میگفتن بعد از خاموشی نباید میرفتین تو محوطه...

کلی حرف زدیم منو منا...

منم داشتم اس بازی میکردم...

ولی دیگه انقد خسته بودیم که ساعت 1:30 خوابمون برد...

تا اومدیم بعداز یه روز سخت یکم بخوابیم , ساعت 5 اومدن داد میزنن :

بلند شیییییییییییییییییین...خانما بلند شین واسه نماز و صبحانه...

بعضی از بچه ها بیدار نشده بودن , پتو رو از روشون کشیده بودن...

من که عصابم خیلی داغون شد...

هوا هنوز تاریک بود...

گفتن وسایلتون رو جمع کنید که بعد از صبحانه راه میوفتیم...

رفتیم واسه نماز...بعدشم صبحانه...

صبحانه بهمون یه نون و یه کره و یه مربای هویج و یه آب پرتقال دادن...

منم که از کره و مربای هویج بدم میاد...

دوباره اومدیم بیرون و هیچی نخوردیم...

بعدش راه افتادیم که بریم سمت اروند کنار...

رسیدیم اروند کنار...

اون آقای پاسدار داشت واسمون صحبت میکرد که باز من گوش نکردم...

داشتم فیلم و عکس میگرفتم...

آخه اولین بارم بود که میرفتم اونجا....

خیلی باحال بود...عراق معلوم بود...

عکس گرفتیم...

یه آقایی به من و دوستام گفت : آبجی موهاتو بکن تو...

میخواستم بگم تو نگاه نکن...چیکار به من داری...!!!!

بعدش رفتیم شلمچه...

رسیدیم شلمچه...

تا لبه مرز رفتیم...تا اونجایی که پرچم قرمز گذاشته بودن...

بچه ها و مدیرمون رفتن واسه نماز...

منو و فردوس و منا و نیلوفر و زهرا رفتیم سمت تانک ها و نفربرا واسه دیدن و عکس گرفتن...

زهرا کفشاشو دراورده بود و راه میرفت...

ازش پرسیم ک ه چرا بدون کفش و پا برهنه ای؟

گفت : " به عشق داییم (داییش شهید شده...)

از مامانم یاد گرفتم...هروقت می اومدیم اینجا کفشاش رو درمی اورد و پا برهنه راه میرفت...میگفت اینجا خون داییت و دوستاش و امثال داییت ریخته و خاکش مقدسه...نباید با کفش راه رفت... "

مسجد و تانک ها از اتوبوس ها دور بودن...

تا ما رفتیم و برگشتیم دیر شد...

وقتی برگشتیم بچه ها داشتن ناهار میخوردن...

منم معدم خیلی درد میکرد ...

واس همین کم خوردم...

بعدشم نشسته بودیم رو زمین...

منم جلو در اتوبوس نشسته بودم...

عمو ( راننده مون که بهش میگفتیم عمو ) میخواست شوخی کنه...

در اتوبوس رو باز کرد , یه دفعه خورد به کمر من...منم جیغ زدم...

بعدشم اون خانمه یه جوری نگام کرد...ترسیدم...

چند قاشق غذا خوردم...

بعدش رفتم سوار شدیم که بیایم اهواز...

تو راه دیگه هیچکس حال نداشت...

منم از معده درد داشتم میمردم...

دیگه ساعت 4:30 بعدازظهر رسیدیم در مدرسه...

من ساعت 4:05 دقیقه به مامانم گفتم به بابا بگو بیاد دنبالم...

آخه بابام سر کار بود تا راه میوفتاد و میومد طول میکشید...

دوستم ( فروغ ) قرار بود ما بیاد...

بلاخره ساعت 4:56 دقیقه اومد دنبالم...

دیگه فروغ رو رسوندیم...

بعدش رسیدم خونه...

یعنی از سربازی برگشتم...

حالا میفهمم که پسرا چرا از سربازی فرارین...

حق دارن...

ولی خدایی خبلی حال داد...

مخصوصن شب...

خب این بود گزارش 3 و 4 بهمن ماه 1390...

میسی که تا آخرش رو خوندین...

الانم خیلی خسته ام...

امروزم مدزسه نرفتم...

ساعت 6 هم کلاس فیزیک دارم...اونم نرفتم...

کلن این هفته مدرسه نرفتم...

شنبه که دبیر ریاضیمون نیومد...ماهم نرفتیم...

دوشنبه هم که اردو بودیم...

چهارشنبه ( امروز ) هم خسته بودم...

میمونه پنجشنبه ( فردا ) که اگه بچه ها برن منم میرم...

بچه ها خییییییییییییییییییییییییلیییییییی دوستتون ن دارم....

میسی از اونایی که تو این چند روز سراغمو گرفتن و به وبلاگم سر زدن...

تا درودی دیگر , بدرود.....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووود...

حالتون چطوره ؟؟؟

دلم یه ذره شده بود واستون....

خب اول ببخشینم که این چند وقت رو آپ نکردم و کلن نیومدم وبلاگم...

الان توضیح میدم واستون...

خب میگم الان...

تا بیست و سوم دی ماه که امتحان داشتم...

بعدشم اینترنت نداشتم...

بعدشم 2 بهمن بردنمون اردو واسه درسه دفاعی...

که خسته و کوفته دیروز برگشتیم اهواز....

امیدوارم دلیله قانع کننده ای بوده باشه واسه دوستای خوبم....

دوستتون دارم...

دلم واستون خیییییییییییییییییییییییییییلیییییی کوچولو شده بود....

تو پست بعدی خاطره های اردو رو تعریف میکنم....

بدرود...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ Aida jo0o0o0o0on ]
درباره وبلاگ

سلام.من ایدام.یه دختر از جنوب کشور (اهواز).میتونم دوسته خوبی واستون باشم.هر چی خواستین بگین,اگه بتونم براتون میزارم.راسی نظر بذارین...میسی...
امکانات وب

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

Alireza Talischi Ft.Babak Mafi - Ba Man Bemoon

کد آهنگ میخوای؟


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ



<
كد جاوا در قالبسرا
>

Powered by : قالب و كدهاي جاوا: قالبسرا p30java

ابزار وبلاگنویسان

♥☻♥ اسمان ابی دنیای من....♥☻♥
♥☻♥ پسر تنها♥☻♥
♥☻♥سوم تجربی-اهواز♥☻♥
♥☻♥از همه مهربانتر...♥☻♥
♥☻♥از همه جا از همه چیز♥☻♥
♥.::اخبار داغ و جنجالی+عکسهای جدید::.♥
مبارزه با شیطان پرستی
نیمروز
♥☻♥حس سبز♥☻♥
Kiss,Miss,Liss

زیر باران

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ




كليك كنيد

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس